|
|
|
|
|
چهار سال آزگار زیستم بدون تو چهار سال بی صدا گریستم بدون تو چهار سال مثل پیچک بدون تکیه گاه نشد کنار ابرها بایستم بدون تو دقیقه ای کنار من نشستی و چهار سال به روی صندلی پارک زیستم بدون تو تو آفتاب در کسوف ناپدید گشته ای من آن همیشه سایه ام که نیستم بدون تو |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
من از واژه کهنه زندگی
شعری نو خواهم ساخت من از پایان عشق آغازی شیرین خواهم ساخت من از مهر سکوت بر لبهای خسته فریاد خواهم ساخت من از واژه غمگین درد ناامیدی دنیایی پر از امید خواهم ساخت |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
کاسه اشک خدا لبریز است
باز باران خدا می بارد بچه ها در دل شهر پریان، شعر زیبای تو را می کارند. باز این قافیه لعنتی از دستم رفت باز من ماندم و یک ذهن و قلم... شعر من در تپش قلب همه می روید امشب از یاد تو من بی خوابم...
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس می کنم
روحم در آستانه ویرانی است در کنج این مکعب بی روزن هر سال سهم من از طبیعت ئ انسان و از خدا اندوه و حسرت و نگرانی است باری این را پرنده ای می گفت وقتی که در نسیم شناور بود: وقتی که پشت پنجره باشی بهار هم مانند روزهای زمستانی است... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان به من آموخت
که دست دادن معنی رفاقت نیست... بوسیدن قول ماندن نیست.... و عشق ورزیدن ضمانت تها نشدن نیست... هیچ وقت به کسی دل نبند چون این دنیا اونقدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمی شه اگر هم دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا اینقدر برزگه که دیگه نمی تونی پیداش کنی... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر خاکستر ذهنم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری ست ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشق آنگونه که بنیاد مرا سوخت تا ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از این که چرا مانده ام زنده هنوز |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم باشد که به یادت بیندازم که هر گاه می آیی
گل سرخی در دست ،به سراغ دل غریبم به یاد بیاوری نوید لحظه های به غرورنشستن گلهای رازقی درحیاط خلوت دلمان را که عاشقانه می گویند چه دور آن زمان که عشق بازی میکرد درچند قدمی زندگی... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
بین چشم های منتظر م و نگاه سرد تو به اندازه آسمان فاصله می بینم
چندی است از بغض خسته خود به ستوه آمده ام انتظار چشمانی را می کشم که شبی بغض کهنه خود را می شکند و صدای خسته اش را برای همیشه در ذهنم ثبت می کند... آن روزها کجاست و آن شبها که از برای هم گذشت، کجاست آن دل شکسته ای که برای دیدن چشمانم لحظه ها را می شمرد... گویی این ها رویایی بیش نبوده یا شاید کابوسی.... آذر ۱۳۸۶ |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم باشد که به یادت بیندازم تک سلاح من،
همین سکوت است که گاه فرجام عدالتخواهی من است و گاه سوگواره ی بر عمر رفته من.... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
بدون آنکه حرفهای دلت را بگویی،
آن را در زیر هاله نگاهت پنهان کردی و مرا چشم به جاده بی انتهای قلبت خشکاندی تا در بیابان غربتت چشم به سرابی ناپیدا داشته باشم... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19 توسط آرزو
|
|
||