|
|
؟ |
|
|
در را باز کرد اتاق تاریک است
چندین بار دیده بودمش. به من نزدیک شد دستش را دور گردنم انداخت لبانش را روی لبانم گذاشت ناگهان احساس کردم همه وجودم خالی شد رهایم کرد به من نگاه کرد لبانش را محکمتر از همیشه روی لبانم گذاشت این بار احساس کردم تمام وجودم از خودم نیست بعد مرا رها کرد افتادم و شکستم من شیشه نوشابه هستم
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 15 توسط آرزو
|
|
||
|
|
کاش... |
|
|
کاش قدر نگاهت را بيشتر مي دانستم کاش هنوز دستانم گرمي دستانت را در خودش حس مي کرد کاش دليل بودنم را از من نمي گرفتند کاش براي با تو بودن فرصت بيشتري داشتم کاش مي دانستم روزي تو را از من خواهند گرفت ۲۰/خرداد/۱۳۸۴
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 20 توسط آرزو
|
|
||
|
|
ضد حال خوردم بد جور.... |
|
|
سلام دیروز حسابی ضد حال خوردم |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 12 توسط آرزو
|
|
||
|
|
....... |
|
|
در شيريني بوسه هايمان غرق بوديم که شوري اشک را بر لبانمان احساس کرديم و به ياد آورديم که اين بوسه، بوسه جدايي ست.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هستي اينجا، همون جايي که خودت گفتي هميشه بايد باشي. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 19 توسط آرزو
|
|
||
|
|
عادت دارم |
|
|
چرا تنهام مي زاري من به صدات عادت دارم تو مي خواي بري ،نرو به خنده هات عادت دارم مي دوني بدون تو هيچي تو دنيا ندارم پس چرا مي خواي بري من به نگات عادت دارم بي تو بودن خيلي سخته ، با تو بودن آرزومه من به بودن با تو ، تو روياهات عادت دارم تو ديگه دوستم نداري، شايدم اصلا نداشتي اما اينو خوب مي دوني به هوات عادت دارم تو مي گي مي خوام برم راهي واسه بودن ندارم برو من به منتظر بودن برات عادت دارم 9/خرداد/1384 |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 20 توسط آرزو
|
|
||
|
|
به نام قلب هاي شکسته |
|
|
در پايان حلقه هاي دود سيگار به تو مي انديشم. در ميان اشک هايم تو را مي ديدم آنگاه اشکهايم را پاک کردم تا کسي تو را نبيند. اسم تو را بر بخار شيشه نوشتم گويند که شيشه احساس ندارد. گريستم و خوابيدم تا ديگر به تو نينديشم ولي در خواب تو را ديدم آشکارا نامت را فرياد زدم و از خواب بيدار شدم آنگاه عهد کردن که هرگز نخوابم. شاعر:؟ |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 17 توسط آرزو
|
|
||
|
|
دلم گرفته..... |
|
|
ديشب حسابي دلم گرفته بود.از همه چيز، از رفتن و نبودن ، از بودن و نخواستن ، از زنده بودن و زندگي نکردن. تنها کاري که مي تونستم بکنم تا دلم آروم بگيره اين بود که تا جايي که مي تونم اشک بريزم و گريه کنم. فقط به خاطر خودم ، تنهاييم و اين قلب شکسته. چقدر سخته يه نفر تنها بشه .کاش مي دونستي تنها آرزوم با تو بودنه ،کاش مي دونستي با رفتنت چقدر تنها شدم، کاش مي دونستي چقدر خستم، کاش مي دونستي ديگه هيچ کسي رو ندارم . 7/خرداد/1384
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 18 توسط آرزو
|
|
||
|
|
کاش می دانستی |
|
|
رفتي اما چه گويم هيهات تو نداني که من آنروز غروب زير آن دره آرام و عبوس به چه حالي بودم! بي تو با حسرت و حرمان و سرشک خلوتي داشتم آنجا که مپرس... کاش مي دانستي، بي تو بر من چه گذشت... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1384ساعت 15 توسط آرزو
|
|
||
|
|
دلت با ما نیست.... |
|
|
این روزا دلت با ما نیست
نگفتم چرا؟ نپرسیدم اما ای همیشه، همیشگی تو هم نمی پرسی احوال ما رو از ته دل نمی پرسی آخرش به ما نگفتی که عاقبت دل بستن چیه؟ نگفتی، نگفتی فقط با نرمه انگشتات گونه سرخ داوودیای زرد رو پاک کردی هیچی نگفتی نگامم نکردی و من دونستم که در پی باد دویدن قرار این دل بی قراره شاعر:؟ |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 10 توسط آرزو
|
|
||
|
|
تو |
|
|
در تاریکی شب سه شمع روشن کردم، اولی برای بودنت، دومی برای دیدنت،سومی برای بوسیدنت.در آخر هر سه را خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 17 توسط آرزو
|
|
||
|
|
کاش می شد نبود...... |
|
|
ديگه خسته شدم از تو ، از صدات، از نگات ، از لبات، از خنده هات، از خودم، از اونا، از همه از همه. از تو بدم مياد از دروغات بدم مياد از اومدنت بدم مياد از ديدنت بدم مياد از شنيدنت بدم مياد دیگه حتی از بودنم بدم مياد از فکر کردن بهت بدم مياد از منتظر بودن برات بدم مياد. ديگه نمي خوام باشم کاش نبودم کاش مي شد رفت کاش مي شد نبود. کاش فراموش کنم تو رو هواتو نگاتو چشاتو خنده هاتو صداتو خاطراتتو اومدنتو ديدنتو بودنتو و نبودنتو. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 16 توسط آرزو
|
|
||