|
|
کاش |
|
|
دلم می خواهد دستانت را در دستانم بگیرم و از گرمای وجودت لبریز عشق شوم دلم می خواهد تو را برای همیشه در آغوش داشته باشم و نگاهت را در چشمانم حفظ کنم تو بهانه ای برای من بهانه ای برای بودن و بودن برای دیدن و شنیدن لمس کردن و چشیدن شب و روز با تو هستم اما، بدون تو نگاه خسته ام را در چشمانی می بینم که هیچ گاه معنی بودنم را درک نکرد کاش می دانستی که بدون تو چه بر من می گذرد ۱۳۸۴/۴/۳۰
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 12 توسط آرزو
|
|
||
|
|
دلم تنگ است |
|
|
دریچه قلبم آه....آنقدر تنگ شده آنقدر تنگ شده، آنقدر تنگ شده که فشارش راه گلویم را برای فریاد زدن، برای نعره کشیدن باز می کند باز به قطره یک فریاد فریادی که می گوید دلم تنگ است به همان خدایی که دل را برای تنگ شدن آفرید چشمم آبشار نیست اما حاظر است در وقت تنگ شدن دلم با آبشار مسابقه بدهد دلم می خواهد هق هق کنم اما نمی توانم می دانی چرا؟!! بغض همچون چوب پنبه ای بی رحم راه گلویم را بسته بغض بن بست فریادم شده |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 21 توسط آرزو
|
|
||
|
|
هنوز.... |
|
|
زیر خاکستر ذهنم باقی ست آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت تا ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از این که چرا مانده ام زنده هنوز سخت جانی را بین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک پس از آن همه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که از دل برود هر آنکه از دیده برفت سالهاست که از دیده من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز "آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش" گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی ست آتشی سرکش و سوزنده هنوز
«نیلوفر مرداب»
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 18 توسط آرزو
|
|
||
|
|
صبور می مانم.... |
|
|
در مقابل نگاه های بی میلت، لبخندها ی رنگ باخته ات، دستان سردت ،در مقابل حرفهای دلتنگ کننده ات صبور می مانم تا افسانه شوم در مقابل دلتنگی هایی که هر روز فزون تر می گردند، قلبی که هر روز بی قرارتر می تپد، سینه ای که خسته از درد هاست، قامتی که به اجبار ایستاده مانده و خونی که بی هدف در رگها آمد و شد می کند صبور می مانم تا افسانه شوم در مقابل جنونی که در تمام وجودم ریشه دوانده عشقی که عاشقانه سایه افکنده صبور می مانم تا افسانه شوم
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 14 توسط آرزو
|
|
||
|
|
انتظار |
|
|
2
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 11 توسط آرزو
|
|
||
|
|
می خواهم |
|
|
می خواهم در باختن در بردن در زیستن و در مردن شانه به شانه ات بیایم در فصل های سرد پایم را بر گودی جا پایت بر مخمل برف ها بگذارم و با حضور بهار از مزرعه سبز دستانت برویَم می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت در هجوم بالغ گفته هایت ثانیه شمار روزهای با تو بودن باشد و برگ برگ این تقویم با تو به آخر برسد
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 10 توسط آرزو
|
|
||
|
|
با من حرف بزن |
|
|
با من حرف بزن با کلام عاشقانه ی مملو از مهری که هر دو به آن دل خوش کرده ایم از دنیایی بگو که به آن امید بسته ایم تا شاید حقیقتی را که در آن مانده ایم از یاد ببریم با من حرف بزن از رویاهایی که هرگز به حقیقت ما نخواهند آمد اتاق پر از عطر حرفهای توست با من حرف بزن دیدگانت را در دیدگان غرق از اشکم فرو بر و دستان گرم سرشار از عاطفه ات را در خلوت سرد دستانم بگذار تا لحظه ای هستی یابم
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 12 توسط آرزو
|
|
||
|
|
چرا؟!!! |
|
|
می دونی چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشاتو می بندی؟؟!!!
وقتی می خوای گریه کنی یا می خوای فکر کنی!! حتی وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشاتو می بندی!!!! چون قشنگترین چیزایه این دنیا قابل دیدن نیست!
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 11 توسط آرزو
|
|
||
|
|
نام تو را..... |
|
|
نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم رفتم کنار پنجره دیدم تو را با ...... بگذریم چیری ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم گفتی محبت کن بروباشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم
مریم
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 11 توسط آرزو
|
|
||
|
|
اونی که می خواستم |
|
|
اونی که می خواستم، اونی که می خواستم، اونی که می خواستم
منو تنهام گذاشت رفت اونی که می خواستم دلمو شکستو به پای یک عشق جدید نشستو چش روی آرزوم همیشه بستو پشت مه پنجرمون رها شد اونی که می خواستم مثل اشک چکیدو تو طول راه باز یه کسی رو دیدو به آرزوش انگار دیگه رسیدو به خاطر هیچی ازم جدا شد اونی که می خواستم ،اونی که می خواستم، اونی می خواستم منو تنهام گذاشت رفت اونی که می خواستم دل ازم بریدو بین گلا یک گل تازه چیدو به اونی که دلش می خواست رسیدو با غم و غصه منو آشنا کرد اونی که می خواستم منو برد بهشتو اسم منو رو سر درش نوشتو بهونه کرد بازی سرنوشتو تو شهر رویاها منو رها کرد اونی که می خواستم منو برد از یادو رفت پیش اون کس که دلش می خوادو زد زیر عشقش که یادش نیادو مثل همه آدما بی وفا شد اونی که می خواستم، اونی که می خواستم، اونی می خواستم منو تنهام گذاشت رفت اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت؟؟!!!!!!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1384ساعت 17 توسط آرزو
|
|
||