|
|
|
|
|
خسته ام خسته به اندازه تمام لحظه ها به اندازه تمام آدم ها کاش می شد چشمهایم را ببندم و هرگز باز نکنم کاش می توانستم بخوابم برای همیشه ... کاش باران ببارد و روح خسته ام را طراوت بخشد ای کاش باران می بارید ... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16 توسط آرزو
|
|
||
|
|
داستان عشق |
|
|
از کجا شروع کنم ؟ برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان می دهد داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد از کجا شروع کنم ؟ با اولین سلامش معنای جدیدی به جهان پوچ من داد که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد او قلب مرا پر کرد او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟ آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟ من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که ... می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند و او آنجاست
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 20 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست در خلوت کوچه های عمرم صدای پایت را می شنوم که از من دور و دورتر می شود و نگاهت که همه ی دلخوشیم بود... رفتی و ندیدی نگاه پر از التماسم را... شعر:خودم
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
من کیستم، من که بودم، که خواهم بود من سکوت شکسته ام.. من سایه ای سرد بودم.. و با تو آسمان را لمس خواهم کرد تکاپوی من و کاغذ تلاشی برای بیان حسی است که تو به من داده ای کوچک است دستان من برای بیان بزرگی تو، تمام زبان ها،دفترها و بودن ها برای بیان تو کم رنگ است هیچ چیز مرا بیان نمی کند و تو را ترسیم تنها می دانم که خوبم و با تو خوب تر خواهم بود می دانم که تو را دوست دارم و نخواهم جز تو هر آنچه که هست آری دیوار تنهایی من در این گذرگاه امروز فرو ریخته و خزان من به غربت رفته تو زمستان روح خسته مرا می رانی آری من امروز دوردست ترین افق ها را می شنوم و باز هم سکوت سکوت های طولانی من چه خواهم گفت.. تو می دانی... و باز هم نقش هایی پراکنده بر پرده وجودم که تو این آشفتگی را می فهمی و این مرا بس است چرا كه تو را سايه خويش مي دانم..
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 12 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است... بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است... بیا بنگر چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها ، و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی . .... شب افتاده است و من تنها و تاریکم . و در ایوان من دیریست در خوابند ، پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من ! بیا ای یاد مهتابی ! دلم تنگ است... «مهدی اخوان ثالث»
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 18 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتی اما این دل غمگین من همچنان در کوچه های خلوت عمرم به دنبال تو می گردد به دنبال نگاه تو نگاهی پر ز شادی، مهربانی ها نگاهی خالی از هر بی وفایی ها به دنبال صدای توست صدای خنده و لبریز از شوق رهایی ها به دنبال تو می گردم به دنبال دلت آن دل که سنگ است و ندارد هیچ از احساس به من آخر بگو سنگ دل چرا با من چنین کردی؟؟!!! «خودم»
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 19 توسط آرزو
|
|
||