|
|
|
|
|
سیاهی پرده کشیده بر دل خسته ام
ناتوان شدم دگر از زیستن از ماندن و ساختن و سوختن حتی مرا یارای رفتن نیست چون نمی دانم ،باید از کدام ره رفت جاده را چگونه باید رفت کوره راه را،هم گم کرده ام همه راهها در امتداد راهی دیگرند راه اصلی را چگونه باید رفت اما از کدام راه سیاهی پشت سیاهی چه بد اقبالم من، که تا این حد ناتوانم.... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز هم نمی دانم که چرا
تو خودت را مسئول دانستی چرا تو فکر کردی که باید تاوان همه کس را بدهی جز آن که هر چه کردی و گفتی نشان از صداقت داشت.... پس به کدامین گناه نا کرده سالهای عمر را تنها به خاطر دیگران با هیچ معامله کردی.... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15 توسط آرزو
|
|
||