|
|
|
|
|
بعد تو
من ماندم و صدای تار و زوزه باد من ماندم و باران پشت شیشه و فصل پاییز... بعد تو من ماندم و روشنی شمع و فال حافظ من ماندم و تنهایی و یک دنیا خاطره تو رفتی و کاشتی نهال تنهایی برای من تو رفتی و شکستی دل شیشه ای من با رفتنت آتش زدی بر همه هستی من با رفتنت بردی رنگ خوشبختی را از دل کوچک من.... بعد تو من ماندم و یک جفت چشم بارانی بعد تو من ماندم و سیاهی در سیاهی.... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 19 توسط آرزو
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی خسته از دیدار من
رخصت رفتن می خواهی ساکت و آرام می گویم برو.... آنگاه از دشت دامنی از شقایق می چینم برای تو راهت را فرش می کنم با گل.... اکنون برو و قدم کوتاه بردار بگذار هر گامت بر گل هایی که به خاطر تو افشانده ام آرام فرود آید.... وقتی خسته از دیدار من رخصت رفتن می خواهی نخواهم گریست نه، حتی اگر بمیرم.... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19 توسط آرزو
|
|
||